|
|
|
|
|
|
|
سلام. حالتون بچه ها چطوره ؟ خوب که هستید سرما نخوردید که ؟ چی ، خدا رو شکر پس سلامت هستید خوب جمعه هم آمد ورفت حسابی از این جمعه استفاده کردم از ساعت 12 شب تا 3 صبح طراحی کردم بعدش هم لالا تا 5 که بیدار شدم بروم کوه البته با هزار تا کتک تونستم پاشم بروم کوه خیلی خوابم می اومد ولی چه میشه کرد دوستان منتظر بودند و اگر سر قرار نمی رفتم کشته می شدم اونم نا جوانمردانه . صبح رفتیم دربند مثل همیشه ساز ما با بقیه فرق داشت همه تا نوک بینی شال و کلاه ده تا ده تا لباس گرم ما هم برعکس همه یک رکابی استرج با یک کوله پشتی سنگین عازم بالا رفتن شدیم همه از راه معمولی می رفتن و من برعکس دنبال جاهای مشتی و جا هایی که کمتر کسی جرات رفتن رو داشت می گشتم . خوب وسط راه من یک کوهی رو از دربند رو نشان کردم چون دیدم ارتفاع خیلی بلندی داره و کسی اصلا طرفش نمی ره رو انتخاب کردم برو بچ که نتونستن من رو قانع کنند بی خیال بشم مجبور به همراهی من شدند خوب قرار بود بالای کوه رزمی کار کنیم برای همین لباس رزمی و کلی وسیله همراه داشتیم . خوب از اتفاق جایی که انتخاب کرده بودم عالی بود برای حرکات رزمی اونم توی اون ارتفاع خیلی می چسبید اول گرم کردیم بعدش کلی مبارزه انجام دادیم با هم که دیگه داشت تبدیل می شد به حرکات سنگین که گفتیم بسته رفتیم کوهنوردی به سبک تکاوری که بیش از حد کیف داره انواع ترفند ها رو زدیم و حالش رو بردیم عکس گرفتیم ولی من به درخواست دوستانم هیچ عکسی از انها در وب قرار نمی دهم ولی به جاش چند تا عکس از خودم رو گذاشتم امیدوارم خوشتان بیاد در باره سابقه رزمی من هم باید بگم چهار سال در قدیم رزمی کار کردم و تکاور هم بودیم توی تیم های رزم ایران هم کار کردم 
| |
|
نوشته شده توسط امیر بلوکی در
جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 23:24 |
|
ادامه مطلب
|
|
|
|
|
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد خبرم كن... بهت قول نميدم كه... ميخندونمت... ولي ميتونم باهات گريه كنم اگه يه روز خواستي دَر بري حتماً خبرم كن... قول نميدم كه... ازت بخوام وايسي... اما ميتونم باهات بيام... اما... اگه يه روز سراغم رو گرفتي و خبري نشد... سريع به ديدنم بيا... احتمالآ بهت احتياج دارم ×××××××××××××کلاس عشق ما دفتر ندارد
شراب عاشقی ساغر ندارد
بدو گفتم که مجنون تو هستم
هنوز آن بی وفا باور ندارد ------------------------------ مرا کسی نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم. کسم خدا بود، کس بی کسان. در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی گشتم و از چشمه ایمان سیراب شدم و در هوای دوست داشتن دم زدم و در آرزوی آزادی سر برداشتم و در بالای غرور قد کشیدم و از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند و از مهر نوازشم کردند تا : حقیقت دینم شد و راه رفتنم و خیر حیاتم شد و کار ماندنم و زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم! خداوندا : برای همسایه كه نان مرا ربود، نان !! برای عزیزانی كه قلب مرا شكستند، مهربانی !! برای كسانی كه روح مرا آزردند بخشش !! و برای خویشتن خویش ، آگاهی و عشق می طلبم...
|
|